هستم اگر نیستم هر لحظه کنارت..

نیستم ولی هستم همیشه به یادت..


دیگر خودم هم عادت کرده ام به حضور کمم در اینجا.. دیگر خودم هم تعجب نمی کنم که می نویسم و آپ نمی شوم تا باری، چند مطلبی را با هم آپ کنم و دیگر، احتمالا خیلی از دوستان رو هم ناامید کرده ام از پیدا شدنم در این حوالی!! اما لطف و محبت که سیم نمیخواهد تا به دل ما برسد.. گرمای محبت را حتی می توان در این روزهای سرد غیرت زده ی زمستانی هم حس کرد..


این کمبودها را بگذارید به حساب هورمون های رخوت ناک ماه آخر!


ماه آخر!
امروز درست سی روز مانده به تاریخ شکفتن زندگی ام..


هر چند که هنوز ترک نخورده ام و احتمالا تا پایان سفر دو نفره مان هم خبری از آن نباشد خوشبختانه! اما، صدای ترک های پوسته ی تخم جوجگیت را می شنوم پسرم.. و تمرین قدرتت را برای به دنیا آمدن هر روز حس می کنم وقتی قلمبه می شوی و خودت را سفت فشار می دهی به در و دیوار این شکم.. هر روز چندین بار انقباضات سخت و کاذب به سراغم می آید و هر بار از دیروز نزدیکتر به هم و بیشتر، خصوصا وقتی فعالیت زیادی داشته باشم.. و این است ساعت شماته داری که قرار است لحظه ی موعود را به یاد آورد البته فعلا هر چند ساعت یک بار..


قربان قدت بروم مادر که در این فضای تنگیده ی دل من دیگر جا نمی شوی.. بگذار به دنیا بیایی، دیگر اینقدر جا دارد که تا هر جا دست و پای نازنینت را کش بدهی و قدی راست کنی.. البته فرزند، یادت نرود هر کس در این دنیا گلیمی دارد، پس تا گلیمت را بزرگ نکرده ای مواظب باش تا از آن بیشتر نروی..


همیشه وقتی می خوای کسی رو ببینی، اون هم کسی که مدتها و مدتها انتظار دیدارش رو داشتی و داری، کلی حرف داری واسه گفتن.. یه عالم حرفای نگفته که پشت سدی از زمان تلنبار شدن و خودتم عادت کردی به نگفتنشون.. اونقدر که موضوع خیلیهاش رو حتی به خاطر نمیاری.. و وقتی که می رسی و می بینی که چیزی به دیدار نمونده، دست و پات رو گم می کنی و هول هول جیبهاتو رو می کنی و دنبال حرفات می گردی.. دلت شور میزنه که کوشن اون همه دلگفته ها.. های دل! سکوت چرا؟
و این همیشه تکرار شده و تو هر بار با سکوتی عمیق روبرویر جانان شده ای.. یاد سفر دانشجویی مون به مکه افتادم که چقدر درباره ی آرزویم در لحظه ی اول دیدارم با کعبه، فکر کردم و بارها لیست کردم و آرزو کردم و ترتیب آرزو ها را به هم ریختم و دوباره چیدم.. و اینکه وقتی چشمم به کعبه افتاد حتی یادم رفت سجده شکر کنم و مات و مبهوت خیره ی مغناطیسی شدم که مجذوبم کرد.. ذوبم کرد.. و من تمام دقایق را در سکوت نگریستم و در خلسه ای ناب فرو رفتم و تا جایی که یادم هست، هیچ نخواستم و خدا همه چیز به من داد..


این بار هم که آرزویم را در همین نزدیکی حس می کنم.. باز هم یادم نیست چه می خواستم بگویمش.. ولی باز هم خوشحالم که خدا چشمی هدیه ام کرده که تا بی نهایت ببینمش و دستانی داده تا مهرم را تقدیمش کنم و آغوشی که گرمش کنم..


و: خدایا ممنونتم به خاطر آنچه که دادی ام، چه خواستم و چه فراموش کردم بخواهم..

/ 15 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان تاتا

مهدیه جونم ... حس عجیبی دارم که داره نی نی خوشکلت به دنیا میاد ... خیلی برات خوشحالم . چشم به هم می زنی و می بینی بزرگ شده نی نی گلت ... ما هم انشالا خیلی دوست داریم که عید یه سر تهران بیایم ... باید ببینمت و اون نی نی خوشکلت رو بغل کنم ... تازه متین هم کلی خوشحاله ... وای عزیزم ... این روزای آخر خیلی مراقب خودت باش و من و متین و باباش رو هم خیلی دعا کن . لحظه زایمانت امیدوارم یاد من هم بیفتی و دعام کنی که خدا بیشتر از همیشه کمکم کنه ... راستی کارهات رو نگذار واسه لحظه آخر . چون دست و پاهات میرن توی هم ... حول می کنی ... با خیال راحت آماده کن وسایلت رو و بگذار پشت ماشین . چون ممکنه خونه نباشی وقتی دردت می گیره . بهتره بابایی نی نی هم این دو هفته آخر فان مجردی رو تعطیل کنه چون با ترافیک تهران جدا بهتره تنها خونه نباشی ... دوستت دارم . مراقب خودت باش . دلم برات تنگیده ...[گل][ماچ]

ققنوس

سلام قربونت برم چه احساس خوبی انشالله این روزهای باقیمانده رو به خیر و خوشی بگذرونی[ماچ][ماچ]

رویا

سلام عجب انتظار دل نشینی. از این روزها و لحظات حسابی استفاده کن. این که آدم در وجودش دو تا روح داشته باشه خیلی جالبه. مواظب خودت باش، عرفان حدودا همین روزها یعنی 37 هفتگی به دنیا اومد.

خانم جون

خدا رو شکر که فینگیلیهامون همبازی دار شدند وای مهدیه نمیدون یکه دارم برای اون لحظه که مشت و لگدهای مردونه میزنه لحظه شماری میکنم[بغل]

مامان ارشیا

الهی قربونت اون حس و حالت بشم عزیزم[بغل] ممنون که به یادمون بودی و تولد ارشیا رو تبریک گفتی[ماچ] انشالله نینی تو هم زود زود صحیح و سالم بیاد تو بغلت [ماچ]

شیما

مامان گلی مهربون خوب باشی انشالله و نی نی نازتم خوب باشه و تپل مپل..... [بغل] مرسی که به منم سر میزنی.[ماچ] خیلی خیلی منتظرم روی ماه پسر نازتو ببینم.[قلب][ماچ] پسوردم برات میزارم.

مامان فرشته ها

سلام مامان گلی مهربون و منتظر[قلب] ان شاءالله که انتظار شیرینت به زودی به پایان میرسه و قند عسلت رو بغلت میگیری و بوسش میکنی[ماچ] و بوش میکنی[قلب]و با بوی تنش تمام دردها و رنجهایی روو که کشیدی تا بیاد از یاد میبری[گل] دوست دارم ندیده به خاطر اینکه اینقدر صمیمی و راحت احساسات قشنگت رو بیان میکنی،پس قطعاَ دوست داشتنی هستی.[فرشته] با اجازه لینکت میکنم عزیزم[قلب]فعلاَ با عنوان چاقاله بادوم.بعداَ اگه خواستی بگو تا عوضش کنم[خداحافظ]

مامان گلی

سلام مامان گلی عزیز خوبی خانمی با اینکه شما نمی یای ولی من همیشه بهتون سر می زنم الان حالت رو خوب حس می کنم و می دونم چه حالی داری دیگه چیزی نمونده امیدوارم به سلامتی فارغ شی و پسرت رو در سلامتی کامل به دنیا بیاری عزیزم این ماههای آخر بیشتر مواظب خودت وجوجه ات باش سلامتی هردو تا تون رو از خدا می خوام[لبخند][لبخند][قلب][قلب][ماچ][خداحافظ]

لیلی مامان یونا

سلام مامان گلی جون خوب هستی ممنونم که همیشه من رو شرمنده میکنی و بهمون سر میزنی [خجالت] مواظبه خودت و نی نی گلت باش [قلب][ماچ]

مامان تاتمه

کجایی مامان مهدیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[منتظر]