تب کنی، من می میرم..

 

دو روز (گلاب به رویت) روانروی و یک شب تا صبح تب..

دو روز تمام پر از لباسهای کثیف شده و دستانی بی زور از بغل کردن تپل مپلکم و دوباره شستن و پماد زدن، و یه گلپرکی که همش بهانه می گیره و از بغل نمیاد پایین.. و شبی که تمامش را لرزیده ام به خاطر تب تو که نکند چیزی باشد..دل شکسته

نمی دانم غذایی که نمی خوری به تو نساخته یا نیمچه سرفه ای که می کنی از سرماخوردگیت خبر دارد. موقع گریه کمی هم صدایت می گیرد.نگران

راستی امروز داشتی با دهان باز باز غر می زدی دیدم دندان سومی هم در راه است.. متورم و لکه ای سفید زیر لثه ها.. امروز فردا مهمان سوم دهانت را ملاقات می کنیم.. صدای پایش می آید.

تو یکریز گریه می کنی و من نای دلداری دادن به تو را هم ندارم.. دیشب را هر دو نخوابیدیم چه شب سختی.. خسته ایم.. الآن هم قدری است که پلکهایت را روی هم گذاشته ای، من هم خیلی خوابم می آید .. ولی امان از خوابهای فراری از چشمان خسته ام..

در آغوش من می مانی تا خوب شوی عشق کوچکم..بغل

 

/ 0 نظر / 15 بازدید