چل چلی جوجه کوچولو!

دستم بارها سرتاسر صفحه کلید را می پیماید ولی هیچ به ذهنم نمی آید که چه بنویسم.. کدامیک از اتفاقات تلخ و شیرین این چهل روز را بنویسم، سعی می کنم همه را به خاطر بیاورم و در آخر تصمیم بگیرم کدام را ماندگار و کدام را فراموش کنم..

 اگرچه با تو بودن از تلخی تلخها کاسته و پُر بر شیرینی ها افزوده شیرینی زندگی ما..

خاطره ی پا گذاستن تو بر آستانه ی دنیا را برای وقتی دیگر می گذارم و از قدم گذاستنت به آستانه ی خانه و قلب ما می گویم..

روزهای اول، تقریبا تا 14روزگی که تو یه کوچولوی خوابالویی بودی از اونجا که بیمارستان گفته بود شما کوچولوها تحمل بیشتر از دو سه ساعت روزه رو ندارین و ما مجبور می شدیم واسه شیر خوردنت مزاحم اوقات شریف خواب شما بشویم و به ضرب و زور بلاخره جرعه ای در کام شما بچکانیم!!

وای از آن پنج روزی که در بیمارستان بستری شدی.. که چه روزگاری بر ما رفت!

روز پنجم آمدنت بود که نشانه های زردی فیزیولوژیک در تن نازکت پیدا شد. با یک آزمایش اور‍‍ژانسی در مرکز طبی کودکان متوجه شدیم میزان بیلی روبین خون شما 18 است که البته بالاتر از 15 نیاز به بستری بود.. مرکز طبی خیلی شلوغ بود و چون به قول رزیدنت اطفالی که در اورژانس بود بیست تا از ظرفیت بخش بیشتر فرستاده بود، ترجیح دادیم تو بیمارستان لقمان که بخش نوزادش خلوت تر بود بستریت کنیم.. تموم راه تنم می لرزید و ناخودآگاه تو رو توی بغلم می فشردم و اشک می ریختم.. درد بخیه های خودم یادم رفته بود و فقط به این فکر می کردم که نمی تونم تو رو تنها رها کنم تو دست یه عده آدم غریبه.. بیمارستان لقمان هم موقع پذیرش معاینه ات کرد و ازت خون گرفت واسه آزمایش مجدد و تو، کوچولوی نازنین سرمای دستای دکترا رو می فهمیدی و دلت گرمای محبت می خواست.. اینو وقتی فهمیدم که ذجه های شما آرووم شد وقتی بابایی دستای کوچولوت رو تو دستاش گرفت و در گوشت باهات حرف می زد که قوی باشی پسر شجاع ما..

بهترین خبر تو اون لحظه برای من این بود که می تونستم کنار کوچولوی بستری شده ام بمونم و شیر خودم رو بهش بدم و خودم مراقبش باشم.. دکتر برای اینکه دفعش بیشتر بشه و زردی رو زود دفع کنه شیرخشک کمکی هم تجویز کرد!!

خلاصه که از روز پنجم تا هفتم مهمون بیمارستان بودیم و بعد دو روز از ترخیصمون، تو روز نهم احساس کردم عزیزدل دوباره کمی زرده! اگرچه چشم ترسیده شده بودم و تو تموم این مدت زرد می دیدمش ولی این بار دیگه مامانم هم به احساسم تایید گذاشت و واسه اطمینان رفتیم دوباره آزمایش اینبار بیمارستان مفید که نزدیکتر بود بهمون.. و تا جواب آزمایش آماده بشه رفتیم خونه.. این بار به توصیه اطرافیان حتی تحصیل کرده مقداری ترنجبین دم کرده دادیم به کوچول خان. جواب آزمایش که اومد دیگه رو پا بند نبودم.. باز هم بالا رفته بود و بستری! تصویر زمانی که پرستارا برای گرفتن خون دور کوچولو جمع شدن و اون وسط داره ذجه می زنه مو به تنم سیخ می کنه.. (هنوزم گاهی که کم خواب می شم و می خوام چرتی بزنم کابوسش رو می بینم..) اینجا بود که صدای دعوای عقل و دل به آسمون بود.. عقل می گفت برو و دل نه! عقل پیروز شد و ما برای سه روز دیگه رفتیم بیمارستان.. البته تو اون هفت ساعتی که از آزمایش بیمارستان مفید تا آزمایش موقع بستری دوباره گذشت، زردی گلپرک 6تا پایین اومد که احتمالا اثر ترنجبین بود.

دکتر می گفت کوچولوهایی که شیر مادر می خورن ممکنه تا یک یا حتی سه ماه زردی توشون دیده بشه و طبیعیه!! می گفت کبد نوزاد بخصوص اونایی که زودتر از زمان موعود به دنیا میان، هنوز ضعیفه و تصفیه خون رو به طور کامل انجام نمیده و از اونجا که میزان شیرمادر هم زیاد نیست، میزان دفع نوزاد هم کمه و به همین خاطر دوباره شیرخشک کمکی تجویز کرد تا زردی دفع شه..

بگذریم که داغون شدیم تا شر این شیرخشک کمکی که داشت کم کم جای شیر خودم رو می گرفت، رو از وعده های غذایی گلپسر بکنیم. الحمدلله که الآن فقط شیر خودم رو می خوره.

خدا رو شکر که بعد از اون روز به روز پسرکم سفیدبرفی تر شد و گونه هاش از ته مایه رنگ پرتقالی، کاملا صورتی شد و گل انداخت.

شانزده روزگی امیرمهدی کوچولو

 

 شانزده روز از تاریخی که دکتر برای اومدنت مشخص کرده بود، زودتر اومدی و همه رو سورپرایز و شادمون کردی.
 روز سوم بعد از تولد برای اولین بار هنگام شیر خوردن دستای لطیف و کوچولوت رو روی دستای من گذاشتی و دل من رو بیشتر و بیشتر بردی و از اون به بعد تقریبا همیشه انگشتام رو می گیری یا دست روی سینه می ذاری و شیر می خوری.
 روز سوم اولین حمامت رو رفتی و از آب کلی خوشت اومد، انگار یادت اومد که تا چند روز پیشش ماهی کوچولوی دل مامانی بودی و الآن شدی جوجه اردک کوچولوی زندگی ما!!

 روز پنجم چکاپ اولیه توسط دکتر شهین بهجتی (که دکتر بچگیای مامان گلی هم بوده و خیلی مهربونه) انجام شد. قد 51 سانتیمتر و وزن 3200گرم.
 روز هشتم نافت، آخرین یادگار دوران جنینی ات افتاد!
 روز سیزدهم حمام بعلاوه آب دهه رو به قضای روز دهم انجام دادیم. (به علت بستری در بیمارستان)
 روز چهاردهم بعد از دو هفته بیست ساعت خوابیدن در طول شبانه روز ناگهانی میزان ساعات بیداری زیاد شد و با چشمای سیاه و خوشگلت سوژه رو دنبال کرد.

 روز بیست و سوم چکاپ دوم انجام شد. قد 52.5 سانتیمتر و وزن 3950 گرم.
 روز سی ام به طور آگاهانه و کاملا هوشیار در حالی که به حرفها گوش میداد و توجه می کرد لبخندهای عمیق زد.
 روز چهلم برابر با سیزده به در، آب چله رو ریختیم و اولین حمام تو، گلپرک، توسط من، مامان گلی انجام شد.

 

چهل روزگی امیرمهدی کوچولو

/ 3 نظر / 40 بازدید
نسترن

سلام ، وااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من! چه پسر ِ نازی دارید شما ، خدا براتون حفظش کنه و سایه پدر و مادر همیشه بالای سرش باشه . واقعا که پسر شیک و با کلاسی دارید ها (براس اسپند دود کنید لطفا) . نمیدونید چه ذوقی کردم دیدم وبلاگتون به روز شده! برای خانواده قشنگ ِ سه نفرتون بهترین ها رو از خدا می خوام ، خوشبخت باشید ایشالله . [گل]

پیسک دل

سلام به شما دوست عزیز سلامی به گرمای جنوب- سلامی به ژرفای وجود- سلامی به پهنای زندگی و سلامی به شیرینی عشق وبلاگ بسیار پرمحتوایی دارید امیدوارم همیشه سبز و خرم باشید.......منتظر حضور سبزتان هستم.......

بهناز

ماشالله پسر نازی داری عزیزم . ببوسش از طرف من . تپله بامزه است [نیشخند]